سلام دوست عزيز. اين پيام به این معنی میباشد که ثبت نام نکردید. براي ثبت نام کلیک کنید.با ثبت نام چند مرحله ساده، شما می توانید از امكانات انجمن استفاده وهمچنين عضوي از ستاد سربازان ارتش مهدويت باشيد وگروه فرهنگي پژوهشي قبيله منتظر را در ترويج فرهنگ شيعي انتظار ياري فرمائيد.به اميد زيارت امام زمان زندگي مان حضرت بقيه الله الاعظم عج


تالار گفتمان


ارسال پاسخ 
اول خودت بعدا کسی!!!
03-03-2013, 07:32 PM (آخرین ویرایش در این ارسال: 08-10-2013 10:54 PM، توسط gol354.)
ارسال: #1
اول خودت بعدا کسی!!!
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم

یه سوزن به خودت بزن یه جوالدوز به دیگرون!

استاد: پسران و دختران عزيزم شما مثل فرزندان من هستيد دوستي دوتا نامحرم آفات زيادي براي دين و دنياي ما داره .........اصلا آدم جهنمي ميشه...
بعد از کلاس دختر رفت پيش استاد و با ناز و کرشمه گفت: استاد مي تونم يه سئوالي بپرسم؟
استاد که سرش رو زير انداخته بود گفت: بله خواهش مي کنم
.
دختر: استاد همه دوستي ها بده
استاد: بله فرزندم
دختر: با شما چي؟من مي تونم با شما دوست بشم؟
استاد زير چشمي نگاهي کرد و تو دلش گفت: ردش کنم کفران نعمته .بعد پوز خندي کرد و گفت اي شيطون ميخواي بري بهشت.

پيام:
1- چرا حناي امر به معروف ها رنگ کمتري داره، چون دينداري ما رنگ خوبي نداره.
2- قرآن: اتامرون الناس بالبر و تنسون انفسکم (با لحن توبيخي مي فرمايد: مردم را به کار خوب دعوت مي کنيد و خودتون فراموش مي کنيد)


*************

[تصویر:  1376227370.jpg] کاری از تیم اسلام شناسی قبیله منتظر [تصویر:  1376227370.jpg]


عاقبت بخیرباشید، انشاءالله.

اللهم عجل لولیک الفرج ، و العافية و النصر ، و جعلنا من خير اعوانه و انصاره و شیعته، و المستشهدين بين يديه
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط الهام ، mahdyar90 ، حسین3 ، saeedeh ، atefe313 ، ستایش ، بابك ، montazer13 ، 313flowers ، Paria ، QM313 ، آيناز ، a_nazari1990 ، 1001 ، ANTI SATAN ، baran
03-04-2013, 12:06 AM (آخرین ویرایش در این ارسال: 08-10-2013 10:55 PM، توسط gol354.)
ارسال: #2
RE: اول خودت بعدا کسی!!!
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم

یه سوزن به خودت بزن یه جوالدوز به دیگرون!

دو راهب كه مراحلي از سير و سلوك را گذرانده بودند و از ديري به دير ديگر سفر مي كردند، سر راه خود دختري را ديدند در كنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت از آن بگذرد.
وقتي راهبان نزديك رودخانه رسيدند دخترك از آن ها تقاضاي كمك كرد. يكي از راهبان بلا درنگ دخترك را برداشت و از رودخانه گذراند.
راهبان به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند. در همين هنگام راهب دوم كه ساعت ها سکوت كرده بود خطاب به همراه خود گفت:« دوست عزيز! ما راهبان نبايد به جنس لطيف نزديك شويم. تماس با جنس لطيف بر خلاف عقايد و مقررات مكتب ماست. در صورتي كه تو دخترك را بغل كردي و از رودخانه عبور دادي.»
راهب اولي با خونسردي و با حالتي بي تفاوت جواب داد:« من دخترك را همان جا رها كردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و رهايش نمي كني.»


*************

[تصویر:  1376227370.jpg] کاری از تیم اسلام شناسی قبیله منتظر [تصویر:  1376227370.jpg]


عاقبت بخیرباشید، انشاءالله.

اللهم عجل لولیک الفرج ، و العافية و النصر ، و جعلنا من خير اعوانه و انصاره و شیعته، و المستشهدين بين يديه
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط mahdyar90 ، حسین3 ، yasinonline ، الهام ، saeedeh ، atefe313 ، a_nazari1990 ، بابك ، 313flowers ، Paria ، QM313 ، mohaddeseh ، ANTI SATAN
03-08-2013, 09:54 PM (آخرین ویرایش در این ارسال: 08-10-2013 10:56 PM، توسط gol354.)
ارسال: #3
RE: اول خودت بعدا کسی!!!
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم


یه سوزن به خودت بزن یه جوالدوز به دیگرون!

يکي از دوستام با يه پسر خيلي پولدار آشنا شده بود و تصميم داشت هر طور شده باهاش ازدواج کنه، یه بار يه دفعه از دهنش پريده بود که 5 ساله دفتر خاطرات داره و همه چيزشو توش مي نويسه ، اين آقا هم گير داد که دفتر خاطراتتو بده من بخونم!
از فرداي اون روز نشستيم به نوشتنه يه دفتر خاطرات تقلبي! واسش ، من وظيفه قديمي جلوه دادنشو داشتم ، 10 جور خودکار واسش عوض کردم ، پوست پرتقال ماليدم به بعضي برگاش ...، چايي ريختم روش ... اونم هم تا مي تونست خودشو خوب نشون داد و همش نوشت از تنهايي و من با هيچ پسري آشنا نيستم و خيلي پاکم و اصلا دنبال ماديات نيستم و فقط انسانيت برام مهمه و ... بعد از يک هفته کار مداوم ما و پيچوندن آقا، دفتر خاطرات و بُرد تقديم ايشون کرد ...
آقاي آشنا!، در ايکي ثانيه دفتر خاطرات رو بر فرق سرش کوبيد و گفت : منو چي فرض کردي؟
اينکه سالنامه 1390 هست! تو 5 ساله داري تو اين خاطره مي نويسي؟
و اينگونه بود که دوست من هنوز مجرد است...

نکته:
آیا با تقلب کارها آسان می شود؟
بر فرض که این زندگی پا می گرفت، آیا عاقبت خوشی در انتظار طرفین بود؟

صداقت و درستکاری در کلام سعدی:
دوست مشمـار آن کـه در نعـمت زند لاف یـاری و بــرادر خــوانـدگـی
دوست آن دانم که گیرد دست دوست در پریشـانحـالی و درمــانـدگی


*************

[تصویر:  1376227370.jpg] کاری از تیم اسلام شناسی قبیله منتظر [تصویر:  1376227370.jpg]


عاقبت بخیرباشید، انشاءالله.

اللهم عجل لولیک الفرج ، و العافية و النصر ، و جعلنا من خير اعوانه و انصاره و شیعته، و المستشهدين بين يديه
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط yasinonline ، الهام ، saeedeh ، mahdyar90 ، atefe313 ، حسین3 ، بابك ، Paria ، QM313 ، آيناز ، mohaddeseh ، ANTI SATAN ، baran
03-25-2013, 02:16 PM (آخرین ویرایش در این ارسال: 08-10-2013 10:57 PM، توسط gol354.)
ارسال: #4
RE: اول خودت بعدا کسی!!!
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم


روزی جوان دانشجویی که برای مشورت در مورد کار فرهنگی در دانشگاه آمده بود، گفت «می خواهم در دانشگاهمان کار فرهنگی کنم. چه کار کنم بهتر است؟»
از او پرسیدم «بلدی رخت و لباس بشویی؟»
گفت «بله، رخت و لباس که بلدم بشویم اما این چه ربطی به کار فرهنگی دارد؟ من می خواهم کار فرهنگی کنم.»
گفتم «حاضری لباس های هم اتاقی خودت در خوابگاه را بشویی.»

گفت «نه، کار سختی است.» بعد به شوخی گفت «اینجا که جبهه نیست تا ما از این جور ایثارگری ها کنیم.»
گفتم «جبهه نیست ولی هم اتاقی تو که آدم است. تو برای آدم بودن او چقدر ارزش قائلی؟»
گفت «ممکن است بچه خوبی نباشد.»
گفتم «اتفاقاً چون ممکن است بچه خوبی نباشد، دارم این سوال را می کنم. آیا قیمت آدم بودنش برای تو این قدر هست که اگر یک وقت پیش آمد، بتوانی با طیب خاطر و لذت، لباسش را بشویی و بگویی دارم لباس یک انسان را می شویم؟»
صادقانه گفت «نه، من این جوری نیستم.»
صمیمانه گفتم «اگر این انسان این قدر نزد تو اهمیت ندارد، چرا می خواهی برای هدایتش کار فرهنگی کنی؟ به تو چه
ربطی دارد که نگران بهشت و جهنم مردم باشی؟ تو که آدم ها را دوست نداری، چه کار به سرنوشتشان داری؟»

البته موضوع شستن لباس دیگران، صرفاً یک شیوه برآورد است نه اینکه واقعاً شستن لباس دیگران یک شاخص قطعی باشد. به هر حال انسان باید نگاه کند و ببیند چقدر برای دیگران ارزش قائل است. (منبع ک.ا ص220)
گزیده ای از سخنان استاد پناهیان
منبع: وبلاگ yaali.blog


*************

[تصویر:  1376227370.jpg] کاری از تیم اسلام شناسی قبیله منتظر [تصویر:  1376227370.jpg]


عاقبت بخیرباشید، انشاءالله.

اللهم عجل لولیک الفرج ، و العافية و النصر ، و جعلنا من خير اعوانه و انصاره و شیعته، و المستشهدين بين يديه
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط saeedeh ، mahdyar90 ، atefe313 ، الهام ، حسین3 ، بابك ، Paria ، QM313 ، mohaddeseh ، ANTI SATAN
04-02-2013, 06:46 AM (آخرین ویرایش در این ارسال: 08-10-2013 10:59 PM، توسط gol354.)
ارسال: #5
RE: اول خودت بعدا کسی!!!
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم

هرگز ندانسته در مورد کسی قضاوت نکنيد

پس از رسيدن يک تماس تلفنی برای يک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بيمارستان شد او پس از اينکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباس هايش را عوض کرد و مستقيم وارد بخش جراحی شد.

او پدر پسر را ديد که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض ديدن دکتر، پدر داد زد: چرا اينقدر طول کشيد تا بيايی؟ مگر نمي دانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئوليت نداری؟

پزشک لبخندی زد و گفت: متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دريافت تماس تلفنی، هرچه سريعتر خودم را رساندم و اکنون، اميدوارم شما آرام باشيد تا من بتوانم کارم را انجام دهم.

پدر با عصبانيت گفت:آرام باشم؟! اگر پسر خودت همين حالا توی همين اتاق بود آيا تو مي توانستی آرام بگيری؟ اگر پسر خودت همين حالا مي مرد چکار مي کردی؟

پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: من فقط می دانم ما از خاک آمده ايم و به خاک باز می گرديم شفادهنده خداوند است پزشک نمي تواند عمر را افزايش دهد برو و شفای پسرت را از خدا بخواه ما بهترين کارمان را انجام می دهيم به لطف و منت خدا.

پدر زمزمه کرد: (نصيحت کردن ديگران وقتی خودمان در شرايط آنان نيستيم آسان است)

عمل جراحی چند ساعت طول کشيد و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بيرون آمد خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد . و بدون اينکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حالي که بيمارستان را ترک می کرد گفت : اگر شما سؤالی داريد، از پرستار بپرسيد.

پدر با ديدن پرستار، گفت: چرا او اينقدر متکبر است؟ نمی توانست چند دقيقه صبر کند تا من در مورد وضعيت پسرم ازش سؤال کنم؟

پرستار درحاليکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد : پسرش ديروز در يک حادثه ی رانندگی مرد، وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتيم، او در مراسم تدفين بود و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد با عجله اينجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند.

منبع: سایت سها با کمی ویرایش

هرگز در مورد کسی قضاوت نکنيد چون شما نمي دانيد زندگی آنان چگونه است و چه بر آنان مي گذرد؟ يا آنان در چه شرايطی هستند.

*************

[تصویر:  1376227370.jpg] کاری از تیم اسلام شناسی قبیله منتظر [تصویر:  1376227370.jpg]


عاقبت بخیرباشید، انشاءالله.

اللهم عجل لولیک الفرج ، و العافية و النصر ، و جعلنا من خير اعوانه و انصاره و شیعته، و المستشهدين بين يديه
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط saeedeh ، ANTI SATAN ، mahdyar90 ، حسین3 ، الهام ، a_nazari1990 ، بابك ، atefe313 ، Paria ، QM313 ، آيناز ، mohaddeseh ، baran
04-08-2013, 06:46 PM
ارسال: #6
RE: اول خودت بعدا کسی!!!
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم

اعتقاداتتان را به چند می فروشید؟

مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند بیست پنس اضافه تر می دهد!
می گفت: چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست پنس اضافه را برگردانم یا نه؟ آخرسر بر خودم پیروز شدم و 20 پنس را پس دادم و گفتم؛ آقا این را زیادی دادی ...
گذشت و به مقصد رسیدیم. موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت: آقا از شما ممنونم. پرسیدم بابت چی؟ گفت: می خواستم فردا بیام مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم. با خودم شرط کردم اگر بیست پنس را پس دادید بیایم. فردا خدمت می رسیم!
تعریف می کرد: تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد. من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به 20 پنس می فروختم!!

عاقبت بخیرباشید، انشاءالله.

اللهم عجل لولیک الفرج ، و العافية و النصر ، و جعلنا من خير اعوانه و انصاره و شیعته، و المستشهدين بين يديه
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط saeedeh ، ANTI SATAN ، mahdyar90 ، حسین3 ، الهام ، a_nazari1990 ، بابك ، Paria ، QM313 ، آيناز ، mohaddeseh ، تسنیم ، baran
04-10-2013, 06:45 PM
ارسال: #7
RE: اول خودت بعدا کسی!!!
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم

دسته گلی برای مادر

مردی مقابل گل فروشی ایستاد. می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود. وقتی از گل فروشی خارج شد. دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می کرد. مرد نزدیک دخترک رفت و از او پرسید: دختر خوب؛ چرا گریه می کنی؟

دختر گفت: می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است.

مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا، من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی.

وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از حوشحالی و رضایت بر لب داشت.

مرد به دختر گفت: می خواهی تو را برسانم؟

دختر گفت: نه، تا قبر مادرم راهی نیست!

مرد دیگر نمی توانست چیزی بگوید، بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت، دسته گل را پس گرفت و 200 کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد!

شکسپیر می گوید:
به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همین امروز بیاور.


عاقبت بخیرباشید، انشاءالله.


اللهم عجل لولیک الفرج ، و العافية و النصر ، و جعلنا من خير اعوانه و انصاره و شیعته، و المستشهدين بين يديه
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط mahdyar90 ، ANTI SATAN ، حسین3 ، الهام ، بابك ، Paria ، QM313 ، آيناز ، mohaddeseh
04-16-2013, 07:38 AM
ارسال: #8
RE: اول خودت بعدا کسی!!!
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم

اِكسير محبت

دختری بعد از ازدواج نمی‌توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با او جر و بحث می‌کرد. عاقبت دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت : اگر سمّ خطرناکی به او بدهد و مادرشوهرش بمیرد، همه به او شک خواهند کرد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد در این مدت با مادرشوهر مدارا کند تا کسی به او شک نبرد.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهر می‌ریخت و با مهربانی به او می‌داد. هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادرشوهر هم بهتر و بهتر شد تا آن جا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: دیگر از مادرشوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی‌خواهد که بمیرد، خواهش می‌کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادرشوهرت از بین رفته است.
منبع: آیین شوخی و قوانین شوخی، محمدحسین و محمدعلی قدیری، کتابخانه سایت اسک دین.

عاقبت بخیرباشید، انشاءالله.

اللهم عجل لولیک الفرج ، و العافية و النصر ، و جعلنا من خير اعوانه و انصاره و شیعته، و المستشهدين بين يديه
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط ANTI SATAN ، حسین3 ، الهام ، بابك ، Paria ، QM313 ، mohaddeseh
04-18-2013, 09:24 PM
ارسال: #9
RE: اول خودت بعدا کسی!!!
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم

استادی مشغول تدریس ادبیات بود قرار بود همه شعری را حفظ کنند، دانشجو را صدا کرد و از او خواست تا شعر را بخواند

بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضو ها را نماند قرار


مکثی کرد و به چشمان استاد خیره شد!
استاد غضب آلود فریاد کشید همین شعر ساده را هم نمی توانی حفظ کنی؟
دانشجو پاسخ داد: استاد مدتی است بیمارم و داروهایی که مصرف می کنم نمی گذارد به برنامه هایم برسم
استاد ابروهایش را در هم کشید و با عصبانیت گفت:
برای مشکلت چاره ای بیاندیش که به کلاس درس و استاد نکشد به من چه که تو بیماری! من خودم هم مشکلاتی دارم!
و دانشجو ادامه داد:

تو گز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی


*****
خیلی وقت ها شعار زیاد می دیم اما وقت عمل، به اندازه موهای سرمون بهونه می تراشیم و این هم یه بهونه جدید و محکم برای فرار:
به عزتم و جلالم و عظمتم و ارتفاع مکانم بر عرش سوگند که اميد هر آن کس را که به غير من اميدوار باشد ، قطع مي کنم و آرزويش را به يأس بدل مي کنم و در ميان مردم لباس مذلت برايش مي پوشانم.و او را از قرب خودم دور مي کنم و از وصلم دورش مي سازم .

*****
و من ایمان دارم که تنها یاری دهنده ام تویی و عاشقانه بندگیت می کنم...
امام صادق (ع) : مؤمن همانند کفه ترازوست که هرچه بر ایمانش افزوده شود، بر بلاها و سختی هایش افزوده گردد.
منبع:
وبلاگ زندگي پيوند با خداست

عاقبت بخیرباشید، انشاءالله.

اللهم عجل لولیک الفرج ، و العافية و النصر ، و جعلنا من خير اعوانه و انصاره و شیعته، و المستشهدين بين يديه
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط ANTI SATAN ، حسین3 ، الهام ، بابك ، Paria ، QM313
05-01-2013, 08:51 PM
ارسال: #10
RE: اول خودت بعدا کسی!!!
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم

مادر یک چشم!

مادر من فقط یک چشم داشت.
من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود. اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت. یک روز اومده بود دم در مدرسه که منو به خونه ببره؛ خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو با من بکنه؟ روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت مامان تو فقط یک چشم داره! فقط دلم می خواست یه جوری خودم رو گم و گور کنم. کاش مادرم یه جوری گم و گور می شد... بهش گفتم اگه واقعاً می خوای منو بخندونی و خوشحال کنی چرا نمی میری؟ اون هیچ جوابی نداد...؛
دلم می خواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم! سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم. اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگي...
از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من... اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو... وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند، و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا، اونم بی خبر!
سرش داد زدم: چطور جرئت کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟ گم شو از اینجا! همین حالا! اون به آرامی جواب داد: اوه خیلی معذرت می خوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم و بعد فوراً رفت و از نظر ناپدید شد.
یه روز یه دعوتنامه اومد در خونه من در سنگاپور برای شرکت در جشن تجدید ديدار دانش آموزان مدرسه؛ ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یه سفر کاری میرم. بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون؛ البته فقط از روی کنجکاوی. همسایه ها گفتن که اون مرده! اونا یه نامه برام آوردند که اون ازشون خواسته بود که بدن به من؛ توی نامه نوشته بود:
« ای عزیزترین پسرم، من همیشه به فکر تو بودم... منو ببخش که به خونه ات اومدم و بچه هات رو ترسوندم! خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا... ولی من ممکنه نتونم از جام بلند شم که بیام تو رو ببینم!از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متأسفم!
آخه میدونی…وقتی تو خیلی کوچیک بودی توی یه تصادف یه چشمت رو از دست دادی. به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم؛ بنابراین مال خودم رو دادم به تو... برای من افتخار بود که پسرم می تونست با اون چشم، به جای من
دنیای جدید رو به طور کامل ببینه! »


[تصویر:  %D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1.jpg]


مادر بهشت من همه آغوش گرم توست

گویی سرم هنوز به بالین نرم توست

در خواب و در خیال، همه با توأم هنوز

تنهایی ام مباد که تیره است بی تو روز

ای سینه داشته سپر هر بلای من

اکنون بکن شفاعت من با خدای من

امروز هستی ام به امید دعای توست

فردا کلید باغ بهشتم رضای توست

شعر از استاد سید محمدحسین شهریار


منبع: سایت سها

عاقبت بخیرباشید، انشاءالله.

اللهم عجل لولیک الفرج ، و العافية و النصر ، و جعلنا من خير اعوانه و انصاره و شیعته، و المستشهدين بين يديه
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط ali1356r ، حسین3 ، الهام ، بابك ، Paria ، saeedeh ، QM313 ، تسنیم ، ANTI SATAN
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان